رودِ تاریخ وطن پُر گشته از تلخابه ها

 

ای در این ظلمت سرا جانت سراسر شعله زار

عزم داری بگسلی زنجیره ی این شام تار

 

ای دل و جانت برای باغِ میهن بی قرار

ای ندیده نو بهاری، قرن ها در این دیار

 

آرزوهایت فزون، امّیدت افزون تر شود

لیک تنها " آرزو" اینجا نمی آید به کار

 

رود تاریخ وطن پر گشته از تلخابه ها

تلخی تاریخ ما باشد هزار اندر هزار

 

نه چلیپا رهگشا گردد نه عیسا چاره گر

معجز موسا در این عرصه بوِد نقش و نگار

 

فرض گیرم چون محّمد پا نهی اینجا به راه

هست همراهت در این ره همرهی چون یارِ غار؟

 

فرض گیرم چون حسینی، یکه تازی بر یزید

کو ابوالفضلی که باشد لشکرت را شه سوار

 

فرض گیرم بابکی یا کاوه ای یا رستمی

آرزو دارم نباشد رزم تو افسانه وار

 

چاره ی این درد دیرین انقلاب است،انقلاب

برنیاید کار اینجا از دعا، شعر و شعار

 

شورشی گسترده باید، تا فرو ریزد ستم

 نه امید واهی و جانی سراسر انتظار